خرید بک لینک
امروز سر عمل بودم دیدم پیام داد تو واتس و بخاطر رفتارای دیشبش عذرخواهی کردهرفتم تو اتاقی که شهره سر عمل بود، پیام پوریارو نشونش دادم گفتم ببین عذرخواهی کرده شهره گفت غلط کرده باید یاد بگیره چجوری حرف بزنه و رفتار کنه با دخترا.گفتم پس من چیزی که تو دلمه رو بهش میگمخندید گفت بگو، هرررچی تو دلته بریز بیرون

برچسب: نویسنده: دانیال محمودی تاريخ: چهارشنبه 19 بهمن 1401 ساعت: 15:12

امروز سر عمل بودم دیدم پیام داد تو واتس و بخاطر رفتارای دیشبش عذرخواهی کردهرفتم تو اتاقی که شهره سر عمل بود، پیام پوریارو نشونش دادم گفتم ببین عذرخواهی کرده شهره گفت غلط کرده باید یاد بگیره چجوری حرف بزنه و رفتار کنه با دخترا.گفتم پس من چیزی که تو دلمه رو بهش میگمخندید گفت بگو، هرررچی تو دلته بریز بیرون

برچسب: نویسنده: دانیال محمودی تاريخ: شنبه 8 بهمن 1401 ساعت: 12:11

فکر کن! به گذشته! به دردهایی که کشیدی. به فکر هایی که داشتی و به افسوس هایی که میخوردی و میگفتی کاش دنیا به عقب برگرده و من دوباره مجرد بشم. یادته؟ توی اون کابوس وحشتناک دست و پا میزدی و سعی میکردی خودتو نجات بدی. و گاهی پیش خودت خیال میکردی که هنوز مجردی. هنوز ازدواج نکردی و پیش خونوادتی و بدون هیچ اضطرابی باهاشون در ارتباطی. باهاشون حرف میزنی و میگی و میخندی و گردش میری. بدون اینکه بخوای به کسی جواب پس بدی. بعد از توی اون خیال یهو به بیرون کشیده میشدی و با اشک از خدا میخواستی که تو رو از اون مهلکه نجات بده. حتی چند بار آرزوی مرگ کردی! به خودکشی فکر نمیکردی چون هم میدونستی گناهه هم بخاطر خونوادت نمیتونستی دست به نابودی خودت بزنی. اما گاهی از فرط خستگی و ناامیدی ارزوی مرگ میکردی. یادته؟ الان کجایی؟ چیکار میکنی؟ خونوادت کجان؟ وضعیت روحی و جسمیت چطوره؟ ظاهرت چطوره؟ میبینی؟! همه چیز طوری برات جبران شد که انگار اون روزا فقط یه کابوس بوده! یادته فک میکردی شاید یه کابوسه و دعا دعا میکردی از اون خواب لعنتی بیدار شی؟! الان از خواب بیدار شدی! کابوس تموم شده! و طوری از زندگیت محو شده که انگار هیچ وقت وجود نداشته!وقتی جایی گیر میکنی و فکر میکنی اینجا دیگه آخر دنیاس، درست وقتی که از همه چیز و همه کس ناامید شدی، وقتی احساس کردی تنهاترین آدم روی زمینی، اون وقت منتظر معجزه باش، اگر معجزه ندیدی یعنی هنوز به آخرش نرسیدی!خدا هیچ وقت تنهات نمیذاره! و وقتی اون معجزه اتفاق افتاد، برگرد و به پشت سرت نگاه کن. ببین یه جاهایی که اشک ریختی و زار زدی که: خدایاااا! کوشی پس؟! کجایی؟ اصن وجود داری یا نه؟! میبینی که همه ی مسیر دوتا رد پا بوده، یکی رد پای خودت یکی خدا. ولی دقیقا همون جاهایی که خسته تر از هم

برچسب: نویسنده: دانیال محمودی تاريخ: شنبه 8 بهمن 1401 ساعت: 12:11

زنگ زدم به صاب خونم ازش مهلت خواستم اما مهلت نداد.(بهش نگفتم که خونم جور نشده فقط گفتم قرارداد من تا ۶ دی هست اما اگه میشه تا ۱۵ دی بهم وقت بده) قبول نکرد. کلا آدمیه که مرغش یه پا داره. سریع زنگ زدم به املاکی که قرار بود برام اون واحد رو جور کنه گفتم که صاب خونم گفته فقط تا ۶ دی وقت داری توروخدا یه جا برای من جور کن. گفت نگران نباش پیدا میکنیم برات. از اون طرف زنگ زدم به دوستم گفتم ماجرا ازین قراره بدو بگرد تو نت چنتا واحد پیدا کن که من برم ببینم. (دوستم یه مشکلی براش پیش اومد همین امروز رفت شهرستان) حالا خودم تنها باید بگردم دنبال خونه. استرس دارم ولی یه ذره آروم شدم. اما هنوز فکرم درگیره. هنوز میترسم اما به خودم نهیب میزنم که تا حالا کی کاراتو درست کرده و همیشه پشت و پناهت بوده؟! بازم زندگیتو به خودش بسپار مطمئن باش که درستش میکنه :)

برچسب: نویسنده: دانیال محمودی تاريخ: شنبه 8 بهمن 1401 ساعت: 12:11

صفحه بندی